تبليغاتX
روایت سینَوی - دلم گرفت

جايي جز اينجا براي گفتن اين حرفها نبود!

يكي از همان روزهاي معمولي بود توي مترو.  نزديكيهاي ايستگاه پاياني اما كلماتي را شنيدم و جملاتي را كه معمولا در مترو خبري از آن نبود. مردمي كه سوار مترو مي شوند اگرچه همان مردم تاكسي سوارند اما پرستيژ مترو يا گل و گشاد بودنش يا... هرچي؛ خلاصه نمي شود مثل تاكسي از آن بحث هاي چيپ صد من يه غاز تاكسي را به راه انداخت. اگرچه جملات واضحي نشنيدم. اما وقتي نفسهاي مترو در نزديكي ايستگاه به شماره افتاد كليدواژه هاي «غزه ايران لبنان موشك كمك ميليارد ايران مردم» همه چيز را حاليم كرد. تا اينجا هيچ چيز خاصي نيست . از همان حرفها.

در ميان آن لحن هاي مردانه صداي يك زن كه جوابهاي كوتاه خفه اي مي داد باعث شد سرم را برگردانم. نتوانسته بود حرفها را تاب بياورد. چند جمله كوتاه فقط. جملاتي كه منتظر جواب نبودند. « پس به آمريكا كمك كنه؟ به اسرائيل كمك كنه؟» نه درست شنيده بودم. سخنش لهجه فارسي نداشت. روسري اش را مثل عرب هاي لبناني بسته بود. حرفهاي زن براي حرف مفت زن ها خيالي نبود كه نه، جري تر هم شده بودند. زن آشكارا پريشان شده بود. دو سه جمله به عربي براي بغل دستي اش كه يك ساك مسافرتي به دست داشت ترجمه كرد. چيزهاي فهميدم. پيرمرد خم به ابرو نياورد، اگرچه خنده اش شيرين نبود. مي توانستم زن را درك كنم و پيرمرد را. حتي با حرف مفت زن ها هم بيگانه نيستم. تقصير هيچ كس نيست. خوش آمد خوبي براي عزيزان لبناني ام نبود. اما كاش آنها مي دانستند در اين كشور همه كاستي هاي ناشي از دروغ و اختلاس و بي عرضگي و ارتشا و فساد حاكمان به دروغ و ريا به دشمن خارجي نسبت داده مي شود. وكسي نمي گويد آنچه ما مسنقيم و غير مستقيم صرف مبارزه با دشمن يا كمك به دوست مي كنيم يك هزارم ريخت و پاش داخلي حضرات نيست. و از دشمن ها يكي همان است كه هم مرز لبنانِ دوست و...باقي قضايا. و عاقبت تحليل هاي اينچنيني كه توپ را به زمين دشمن يا دوست خارجي مي اندازند براي ذهن و زبان مردم من آشنا تر مي شوند.

اگر همه اين حرفها را به آن دو عزيز لبناني مي گفتم شايد در عصر دلگير يكشنبه اي در تهران، اين قدر دل شكسته و رنجور نمي شدند.

نوشته شده توسط سینا در ساعت 23:29 | لینک  |