بالاي عكس امام صدر روي پوستر نوشته بودند:
تسليم هرگز؛ امام صدر را آزاد كنيد
بجز جايگاه كه از ساعت هشت و نيم صبح چهار نفر مامور پخش پوستر در آن شده بودند؛ تمركز ويژهاي در محدوده 200 متري خيابان آزادي تقاطع بلوار شهيد اكبري براي پخش پوسترها وجود داشت. جايي كه غرفه كوچك 12 متري ياران صدر واقع شده بود. من به همراه سه نفر ديگر در آن محدوده به مردم پوستر ميداديم.
اكثر كساني كه در راهپيمايي سهشنبه در خيابان آزادي از بلوار شهيد اكبري گذشتند جمله روي پوستر را خواندند. حتي آنهايي كه پوستر را نگرفتند. اين را از تغيير مسيرشان به طرف ما ميشد فهميد. بعضي بزرگترها چشمهايشان را ريز مي كردند و خيره به عكس و جمله بالاي آن نگاه ميكردند. با شك و ابهام جمله را زمزمه ميكردند:
تسليم هرگز؛ امام صدر را آزاد كنيد؟!
اما به زودي ميفهميدند كه توطئهاي در كار نيست زيرا زير عكس جمله ديگري از مقام معظم رهبري در تاييد اين خواسته نوشته شده بود:
اميدواريم بيخبريها در اين قضيه با همت صاحبان همت و مسئوليت پايان يابد.
بسياري از آنها بعد از اين بررسي اجمالي يكي ميگرفتند، بعضيها هم كه محتاطتر بودند با همان سگرمههايي كه از فكر كردن زياد درهم شده بود از كنار ما مي گذشتند. دختري چادري و جوان كه يا امام صدر را با شهيدمحمدباقر صدر اشتباه گرفته بود يا اين خواسته را بعد از سي سال عجيب ميدانست حيرتش را پنهان نكرد، وقتي خودش را جلوي من رساند مبهوت و با صدايي نسبتا بلند كه بقيه هم شنيدند گفت: امام صدر را آزاد كنيد؟! مگه امام صدر...
حرفش را قطع كردم و گفتم: بله ايشان زنده هستند و اسير.
بي درنگ پوستري از دستم گرفت و دور شد.
زمزمههاي ديگري هم ميشنيدم. چند نفري وقتي از كنارم ميگذشتند عمدا گفتند خدا اين بنده خدا رو بيامرزه! من هم اگر ميشد جوابي ميدادم. يكي ميگفت بعد از سي سال مگر ممكن است؟ كه ما هم آن قضيه زندان ابوسليم طرابلس را گفتيم. جوانان دانشجو بيشتر و بدون بررسيهاي شكاكانه پوستر را ميگرفتند و نوجوانها اگرچه همگي امام را با توضيحات پشت جلد كتاب عربي سال دوم راهنمايي ميشناختند اما بخاطر طبيعت خاص سن و سالشان بيشتر به شوخي و خنده با اين جملهها از كنار قضيه مي گذشتند: اِه آقاي كتاب عربي! آزادش كنيد. امام صدر و... اما عدهاي از آنها هم كه معلوم بود امام را با عمق بيشتري ميشناسند، پوستر امام را با علاقه و احترام به دست ميگرفتند.
يك روز قبل از اين دوستانم بعد از مخالفت پليس مترو مجبور شده بودند غرفه را از جاي اولش يعني كنار ايستگاه شادمان جمع كنند. جمع كردن غرفه آماده شده؛ آن هم ساعت 10 شب اگرچه بسيار پردردسر بود و باعث شد براي پا گرفتن غرفهاي آبرومند در جاي جديد تمام شب را بيدار بمانند؛ اما به زحمتش مي ارزيد. عدو سبب خير شده بود و به خواست خدا غرفه جديد موقعيت بهتري داشت. امكان نداشت كسي از آن قسمت عبور كند و بنرهاي بزرگي را كه دو طرف غرفه عكس امام و عدد 30 روي آن كار شده بود، نبيند. شاهرودي، چمران و داوودي از جلوي غرفه ما رد شدند. چمران و داودي را خودم ديدم. داوودي كه احتمالا دوست ديگرم را كه 20 متر جلوتر از من ايستاده بود و بروشور ميداد ديده بود. وقتي به دومين و سومين و چهارمين نفر رسيد به بهانه مصاحبه مدام به پايين نگاه ميكرد. حتي وقتي بلند صدايش كردم سرش را برنگرداند، من هم بيش از اين پاپي نشدم. با خودم گفتم تازه اگر جملهاي هم رد و بدل كنيم چيزي بيشتر از نمايشگاه قرآن عايدمان نخواهد شد. آنجا بعد از اصرار بچه ها گفته بود «خطوط قرمز ما همان خطوط و اصول نظام است!». چمران اما با رويي گشاده برخورد كرد. من هم دو سه قدم نزديك شدم و گفتم بفرماييد. با دست به غرفه اشاره كرد و پرسيد: تو اون غرفه كيه؟
- دوستان هستند. دانشجوها
- خانم صدر نيستند؟
- نه! نيستند
- آقاي فيروزان چطور؟
- ايشون هم نيستند.
و با چند نفري كه همراهش بودند دور شد. روز بعد وقتي يكي از دوستان با افسوس پرسيد چرا چيز بيشتري نگفتي كه حداقل وجدان درد بگيره؟! به تلخي جواب دادم: چه فايده، اين مسائل در اولويت آقاي رئيس شورا نيست كه اگر بود...
شاهرودي هم از كنار همان پيادهرويي رد شده بود كه غرفه ما درآن قرار داشت. حتما غرفه را ديده بود. و خيليهاي ديگر كه ما را ديدند و ما آنها را نديديم...
بچههايي كه در جايگاه مستقر شدند بخوبي كارشان را انجام داده بودند. استقبال مردم خيلي خوب بود. هنوز يك ساعت از شروع رسمي را هپيمايي نگذشته بود كه چند نفر تماس گرفتند كه پوستر امام را در تصاويري كه از جايگاه به طور مستقيم پخش ميشده ديدهاند. بچه هاي جايگاه خيلي زود پوسترها را تمام كردند و تعداد بيشتري پوستر به جايگاه برديم. آنها درست مقابل در اصلي جايگاه مستقر شده بودند. مردم كه از بازرسي خلاص ميشدند با قدمهايي تند سراغ آنها ميرفتند. نميدانم چرا؟ اما مردم در جايگاه رغبت و نشاط بيشتري براي گرفتن پوستر نشان ميدادند. شايد اساسا آدمهايي كه زحمت جايگاه آمدن به خود مي دهند آدمهاي مصممتري هستند. اگر بگويم اكثريت قريب به اتفاق جايگاهيها پوستر امام را ميگرفتند اغراق نكردم. از بچه ها چسب ميخواستند تا پوستر را روي پلاکاردهای تشكل هاي ديگر بچسبانند! يكي از بچه ها پوستر ميداد و ديگري روي پلاکاردهایی كه عمدتا پوستر حزب موتلفه بود، پوستر امام صدر را ميچسباند!
ساعت به دوازده رسيده بود، حالا مردم بيشتر از ميدان آزادي برميگشتند و كمتر به سمت ميدان ميرفتند. برعكس صبح. اين بار ما هم رو به مردم و ميدان آزادي ايستاديم و به مردم پوستر داديم. ميدانستيم كه برميگردند اما فكر كرديم شايد كسي بخواهد عكس را با خود به خانه ببرد. اشتباه نميكرديم. در اين دور كسي از جمله متعجب نبود و زمزمه نمي كرد. گيرندگان پوستر آدمهاي متفاوتي بودند، آدمهايي كه امام را ميشناختند و گاهي به بغلدستي خود هم درباره امام و سرگذشتش توضيحاتي ميدادند. با لبخند به طرف ما ميآمدند و خسته نباشيد مي گفتند و پوستر را طوري كه تا نشود با خود ميبردند.
در تمام اين مدت دوستانم در غرفه مشغول توضيح دادن به مردم بودند. ما هم مخاطبان جديتر پوسترها را به غرفه ميفرستاديم. در غرفه پخش فيلم هم داشتيم و كليپها و گزيدهاي از تصاوير و سخنان امام صدر براي مردم پخش ميشد. يكي از دوستان هم دوربين به دست از مراجعين فيلم ميگرفت و از بعضي سوالاتي ميپرسيد. سوالاتي مثل اينكه امام صدر را ازكجا ميشناسيد و او كه بود و...خلاصه سرگرمي خوبي بود براي مردم ما كه دوربين را دوست دارند.
جمعيت كمتر شده بود كه ديديم مردم دنبال يك اتومبيل سفيد رنگ مدل بالا ميدوند. اتومبيل كه از لاين كناري خيابان آزادي رد ميشد درست از جلوي غرفه ما رد شد. ميگفتند خاتمي بوده. با اين حساب او هم غرفه ما با آن بنرها را ديده است. هرچند خيلي مهم نيست. او هم حتما اين روزها به تكرار يك رياست شيرين ميانديشد! هيچ كس جز همين مردم حاضر نيست براي آزادي امام صدر هزينهاي بدهد.
نسبت به سال گذشته يك ضعف آزاردهنده وجود داشت. براي پخش پوستر در ميدان انقلاب برنامه جدي نداشتيم و اين باعث شده بود در طول مسير بلند راهپيمايي پوستر ما كمتر ديده شود. اما به هر حال در پايان مسير به مراتب پررنگتر و وسيعتر از سال گذشته بوديم، بخصوص در جايگاه.
شايد هر سال بهتر شويم، شايد! اما حيف كه از سال بيست و نهم شروع شد و اكنون سي سال از ربوده شدن امام صدر مي گذرد و ما هنوز اول راهيم. با اين اوصاف مگر خدا نظري به اندوخته انقلاب كند كه ما هيچ نيستيم.
