تبليغاتX
روایت سینَوی

بعضي وقتها ديدن نور«خورشيد» چشماتو كور مي كنه، كور كه نه؛ اما ديدن يه «ستاره» اون گوشه‌ي آسمون‌ واسه‌ت خيلي سخت ميشه.

می دونم

 نمي بينيش يه جورايي. اگرم ببينيش ممكنه يه زهرخند صورتتو ديدني كنه! از جزع و فزع‌ش خنده‌ت مي گيره، خنده‌هه بدجوري تلخه! مي خواد بگه من خورشيدم. اما نيس؛ به خدا نيس! آخه تو خورشيدو ديدي.

تو می دونی

 

تو ازين خنده هاي تلخ چروك ميشي هر روز

 و هر روز و هرروز هروز...

 

بعضي وقتها شنيدن خاطرات فتوحات اين رجال سياسي كه تو جعبه جادو قراره ستاره‌هه بشه خورشید! اما لامسسسب نميشه خب! شنيدن اين خاطره ها خيلي سخته

واسه تو

تو كه خورشيدو ديدي

اگه نه؛ وصفشو که شنيدي

واسه تو سخته

مي دونم

 

اون روز داش روضه مي خوند. از زندان نهمين معصوم شروع شد و به خاطرات زندان خودش ختم!

با روضه ش زار زدي

نمي دوني واسه كي

به ياد آقا

يا…

يا واسه مظلوميت آقا

آخه آقا! تو كجا و اين كجا.

 

 

 

 

امشبم دوباره جادويي شده بود

ازمنطق گفتگو مي گفت

استدلال قوي

منم منم می کرد باز

و باز و باز و باز منممنم...

بعضي وقتها مي دوني تلويزيون نگاه كردن كنار تو واسه اونا خيلي سخته

مي دوني به يه چيزايي كه خنده دار نيست مي خندي

خنده هات يه وقتا بوي تحقير ميگيره

مي دوني

اما كاري ازت برنمياد؛ دست خودت نيست

آخه تو خورشيدو ديدي...

 

واسه اونا «ستاره» پر از حيرته و واسه تو پر از نفرت

تموم زهرمار وجودتو تو اين خنده ها مي ريزي

سخته

هم واسه تو

هم واسه اونا

 

خسته‌م

خدايا «خورشيد» رو نشونشون بده

 

نوشته شده توسط سینا در ساعت 0:2 | لینک  |