یکی از دوستداران صادق طباطبایی وبلاگی رو ایجاد کرده و تمام سخنرانی ها مصاحبه ها و...به طور کلی مطالب مربوط به دکتر در وب رو توش جمع آوری میکنه[۱]. در وبگردی های چند روز اخیر کمی با این وبلاگ مانوس شدیم! و با خدمات و شخصیت منحصر به فرد طباطبایی بیشتر از قبل آشنا.
صادق طباطبایی با نگاه متفاوت و دقیقش به ظرایفی در شخصیت و تصمیمات امام اشاره می کنه که کمتر شنیدیم و بهش دقیق شدیم
در بین این مطالب مصاحبه با «مرحوم! بازتاب» که در واقع مروری بر زندگی و نقاط عطف فعالیت های سیاسی طباطبایی بود برای من خیلی جالب بود.
اونقدر ازاین مصاحبه خوشم اومد که مجبور شدم برای دستیابی به منبع اصلیش نبش قبر کنم و رنج عبور از سد فیلتر دولتی رو بر خودم هموار!
قسمتی از این مصاحبه:
«بازتاب: اگر اجازه بدهيد، در اين قسمت به برخي از مقاطع زندگي پر ماجرای شما بپردازيم، در ابتدا ربودن نافرجام خود توسط نيروهاي كومله را توضيح دهيد.
طباطبايي: من در ايام تحصيل در دانشگاه آخن در آلمان، دوستی داشتم به نام «عبد الله صدر قاضي» که چند سال با هم در یک منزل زندگی می کردیم. پدر او ازسران كردهايي بود كه به دست رضاشاه اعدام شده بود. او جوان بسیار مهربان و با وفا و خوبي بود و با هم خیلی گرم و صمیمی بوديم.
در زمان اوج درگيريهای كردستان، با من تلفنی تماس گرفت و گفت شنیده ام كه يك نفر ميخواهد با تو ملاقات كند.اگر با تو تماس گرفتند و از من نامی بردند با تشخیص خودت عمل کن،نه به اعتبار آشنائی با من. روز بعد شخصی به من تلفن کرد و قرار ملاقاتی با او گذاشتم.هنگام دیدار به من گفت: من از طرف آقاي دکتر عبدالله قاسملو با شما تماس ميگيرم و ايشان معتقدند كه مشكلات كردستان، روز به روز پيچيدهتر ميشود و به خونريزي بیشتر دو طرف ميانجامد و اين معلول آن است كه حرف امام درست به گوش اينها نميرسد و حرفهاي اينها هم به گوش امام نميرسد و لذا برای هر دو طرف سوءتفاهم پيش آمده است. آقای قاسملو معتقد است اگر حرف ايشان مستقيما به گوش امام برسد،چه بسا مسئله و بحران قابل حل باشد. پيشنهاد ما اين است كه شما به عنوان شخص امين امام،بياييد با دكتر قاسملو دیدار كنيد و حرفهای طرفین را برای هم باز گوئید.آن وقت امام هر نظري داشتند، به قاسملو بگوييد بلکه اين بحران حل شود. اگر به توافق رسيديد، بعد رسما اعلام شود و گروههاي مختلف رسما" پرونده را بررسي و پایان بحران را اعلام كنند و اگر هم به جائی نرسیدید،وضع به همين نحو ادامه پيدا ميكند.
من گفتم، اين تصميم را تنها نميگيرم و بايد مشورت كنم، دو روز ديگر به من زنگ بزنيد. رفتم پيش احمد آقاخمینی و مسئله را گفتم، گفت: خيلي پيشنهاد خوبي است. چيزي را از دست نميدهيم، برويم با آقايهاشمي هم در ميان بگذاريم. رفتیم منزل آقايهاشمي، ايشان هم خيلي پسنديد و بر انجام آن تاییدكرد. بعد كه برای صرف شام منزل احمد آقا رفتم، احمد آقا گفت: يك چيزي به ذهنم رسيده، بيا با امام هم موضوع را در ميان بگذاريم. امام هم گاهي نكات ظريفي را به آدم گوشزد ميكنند كه ميتواند خيلي مؤثر باشد.
با هم رفتيم پيش امام. احمدآقا گفت،شخصی با واسطه يكي از دوستان آقا صادق، تماس گرفته و چنين پيشنهادي داده. من داستان را تعريف كردم، امام يك لحظه توي فكر رفت و گفت: نه؛ توي اين كار، من يك شيطنت ميبينم. احمد آقا گفت، مسئلهاي نيست، اگر واقعا مسئله حل ميشود و به توافق برسند، چه بهتر. خونريزي هم تمام ميشود، اگر هم نه، مذاكره ای محرمانه و غیر رسمي بوده و ما چيزي از دست نميدهيم. امام دوباره گفتند: نه، نرويد. آمديم بيرون و ناراحت شديم كه چرا به امام گفتيم. كاش خودمان ميرفتيم و انجام ميداديم.
اين ماجرا گذشت تا چند سال بعد که دكتر قاسملو در وين كشته شد. در ميان اسناد و مداركي كه براي مقامات ايراني فرستاده شد، مداركي به دست آمد حاکی از این مطلب كه در آن مقطع، يازده نفر از رهبران حزب كومله را سپاه دستگير كرده بود و آنها با خود فكر كرده بودند: «برای آزاد كردن آنها،يكي از نزديكان امام را گروگان گرفته و با فشار روي امام، آن يازده نفر را تحويل ميگيريم». قرعه فال به نام من افتاده بود تا چهرهاي كه از نزدیکان امام بود و دنيا هم او را ميشناخت و بعد هم تبليغات زيادي ميشد، دستگير شود و فكر ميكردند، امام هم به خاطر اقوامش عقبنشيني ميكند و فرماندهان كومله، آزاد ميشوند و بنابراين آنها به هدفشان ميرسند و اين یک نكتهسنجي عجیبی از سوی امام بود كه دو هوشمندبرجسته سياسي؛ يعني آقايهاشمي و سید احمدآقا و بعد هم من به عقلمان نرسيده بود....»
شاید اگر هوشمندی و دقت امام نبود صادق طباطبایی هم سرنوشت نامعلومی مثل امام موسی صدر پیدا می کرد. کاش درباره سفر امام صدر به لیبی هم به این شیطنت ها دقت می شد، به اصرارهای عجیب رییس جمهور فلان کشور عربی، به پیگیری های سفارت لیبی برای هر چه زودتر انجام شدن این سفر و...کاش!
امام با همین هوش و ذکاوت و ظریف بینی تاریخ ساز شد. افسوس که افرادی مثل طباطبایی کمترین دسترسی رو به رسانه های فراگیر دارن و امام رو برای نسل من کسانی توصیف و تفسیر می کنند که هر جا علت یا مقدمات تصمیمات تاریخ ساز امام رو درک نمی کنند برای جبران بی اطلاعی و سطحی نگریشون دست به دامن عباراتی مثل: «...امام ارتباطات معنویی داشت،... امام یک چیزهایی میدید،... این سید به یک جایی وصل بود، و...» می شوند، افسوس!
رهبری که با تدبیر و هوشمندیش بزرگترین استراتژیست های شرق و غرب را به تعجب و تحسین واداشته بود امروز اسیر اراجیف کسانی است که تا نوک بینی شان را بیشتر نمی بینند.
...................................................................................................................................................
۱. البته متاسفانه این دوست عزیز از مهر ۸۴ به بعد وبلاگش رو به روز نکرده، امیدوارم دوباره شروع کنه.
من که واقعا استفاده کردم و دست ایشون رو به گرمی می فشارم :ـ) خیلی ممنون دوستدار
۲. این لینک هم یه قسمت دیگه از همین مصاحبه ست، اگر حوصله داشتید یه نگاهی بندازید. مطمئنم پشیمون نمیشید
امام موسی صدر نامی مبهم و ناآشنا در میان اسمهای پرشماری است که گاهی در نوشته ها یا خاطره گویی های نسل انقلاب به آن بر می خوریم. وقتی از چمران سخنی به میان می آید یا از لبنان و یا مقاومت برابر اسرائیل و...
امام موسی صدر در اکثر این خاطرات حضوری مردد و کوتاه دارد اما کمتر خاطره خود سید موسی باز گفته می شود و سخنی از اینکه او که بود و اکنون کجاست به میان می آید.
این نام و سرنوشتش به طرز مرموزی مورد بی مهری رسانه های کشور قرار می گیرد با این اوصاف اغراق آمیز نخواهد بود اگر مساله او را یکی از مصادیق بارز سانسور سازمان یافته در ایران پس از انقلاب بدانیم.
اما چرایی این واقعیت تلخ را باید در شخصیت چندبعدی امام صدر و نقش موثر او در پیروزی انقلاب اسلامی ایران جست و جو کرد.
کسی که روزی در اواخر دهه چهل، امام خمینی در جمع فضلای ایرانی حوزه نجف از او به عنوان شخصی که می تواند در صورت پیروزی نهضت عهده دار ولایت فقیه باشد نام برده بود؛ در سالهای پس از انقلاب آنچنان در میان سردمداران انقلابی مهجور و غریب ماند که نه تنها عملا هیچ اقدام موثری برای پیگیری سرنوشتش صورت نگرفت بلکه علیرغم «نظر منفی» امام خمینی مناسبات دوستانه ای با کشور رباینده او ایجاد شد.
***
سید موسی صدر فقیه نوگرای ایرانی سی و یک ساله بود که بنا بر وصیت و درخواست علامه شرف الدین ـ رهبر شیعیان لبنان ـ رهسپار لبنان شد تا زعامت شیعیان لبنان را پس از رحلت علامه عهده دار شود.
سید موسی با ورود به لبنان سلسله فعالیتهای اجتماعی و سیاسی خود را آغاز نمود. اصول بنیادین او برای تعامل با جامعه لبنان که غیر از اقلیت شیعیان دو اقلیت تاثیرگذار اهل سنت و مسیحیان نیز در آن زندگی می کردند واضح و روشن بود. او طوایف مختلف را به مثابه دریچه های فرهنگیی توصیف می کرد که دستاوردها و تجارب میلیاردها نفر در طول اعصار را به کشور باز می نمایانند اما در عین حال در مذمت فرقه گرایی سخن می گفت و لبنانی بودن را فراتر از شیعه، مسیحی یا سنی بودن می دانست.
او با ایمان کامل به همین مبانی در مدت ۲۰ سال طایفه محروم و مستضعف شیعه را به طایفه ای عزتمند و پیشرو تبدیل کرد و خود نیز فراتر از رهبر یک طایفه خاص در سطح لبنان مطرح گردید به طوری که «رمز لبنان» لقبی بود که «مسیحیان لبنان» سید موسی را با آن خطاب می کردند.
دوره ۲۰ ساله حضور او در لبنان از جمله زیباترین نمونه های تعایش و تعامل دوستانه ادیان و مذاهب است. باوجود این تنوع مذهبی و قومی، سید موسی معتقد بود رسالت لبنانیان ارائه الگویی موفق از تعامل مسالمت آمیز پیروان مذاهب و عقاید گوناگون، به جهانیان است.
رهبر ایرانی مردم لبنان با این سلوک پیامبرگونه و درست هنگامی که لبنان و ایران بیش از هر زمان دیگری به او نیازمند بودند، در طی سفری رسمی به لیبی در شهریور ۵۷ در خاک آن کشور ربوده شد.
***
و امروز پس از گذشت ۳۰ سال اما هنوز به سوالات متعدد پیرامون مسئله مرموز ربوده شدن امام صدر، و علل عدم پیگیری جدی این مسئله پاسخ روشنی داده نمی شود و او با این سیمای تابناک، در ایران و میان هموطنانش همچنان نامی ناآشنا و مبهم باقی مانده است.
